خونه مادر بزرگه ۷

  • روز پدر:
  • به پدر اسمانی تلفن زدم وتبریک گفتم.و...دیگر کسی به ذهنم نرسیدبرای تبریک گفتن.شب به میهمانی منزل  یکی از نزدیکان رفتیم.حالم زیاد خوب نبود .پایم بشدت درد می کرد.وحوصله مهمانی را هم نداشتم وخیلی نشستیم.چند بار به به همسرم اشاره کردم که برویم ولی او اصلا متوجه منظورم نشد.میزبان هم چسبیده بود که حتما شام بخورید وبروید .در نهایت پذیرفتیم وبرای صرف شام به اتاقی دیگر رفتیم.دیگران قبل از ما صرف کرده بودند.انجا دیگر طاقت نیاوردم وزدم زیر گریه .من واشک  در برابر دیگران! این اتفاق از محالاتی بود که اینروزها برایم  بسیارممکن شده.یکی دو نفر از جمله پدر همسرم که مرا بسیار دوست دارد متوجه شد.و بعداز ان دیگر کنترل خودم غیر ممکن بود .خلاصه خیلی سریع مثلا تا کسی متوجه چشمان اشک الود من نشده خدا حافظی کرده و امدیم بیرون.توی ماشین که نشسته بودم همه اش فکر میکردم چرا چنین حالی به من دست داد .درد که بیشتر وقتها بود و نه ان اندازه که در حضور جمع مرا به ان روز بیندازد.پس چرا؟تا رسیدن به خانه حالم بد بود وفکر میکردم.به خانه که رسیدم در رختخوابم خوابیدم و یک قرص ارام بخش هم خوردم وسعی کردم ارام شوم .چندی که گذشت .تازه فهمیدم چرا اینقدر ناراحت شدم.دلم برای پدرم تنگ شده بود49.gif
  • *******************************************************
  • یک فکر بد:
  • چند روزی با او قهر بودم.اصلا با همه شان قهر بودم .کدومشون به من جواب داده بود که قهر نکنم؟ که باز هم سلام کنم؟که باز هم ارزوی دیدارشون رو داشته باشم ؟ این فکرها را در سر داشتم ولی جرات گفتنش را به کسی نداشتم .خوب ،گفته بودم که تو خونه مادر بزرگه یه اتاق  برای قهر ودعوا با هر کی دلت خواست هست.رفتم اونجا.اتفاقا اونهم اونجا بود چپ، چپ و با خشمی ساختگی نگاهش کردم.ظاهرا رویش به طرفی دیگر بود ولی میدانستم که مرا دیده و حواسش به من هست مثل همیشه .تمام نیرویم را جمع کردم که بگویم: چرا؟ چرا من؟چرا در را باز نمیکنی؟ چرا انچه گفته ای انجام نمیدهی؟ خلف وعده؟!! این همه ادعا؟این همه ... تنم میلرزید تمام وجودم وتمام سلولهایم میلرزیدند. اصلا انگار تمام اتاق وتمام خونه مادر بزرگ از حرفهای من کوچو لو به لرزه در اومده بود. میترسیدم ادامه بدم.تو  دلم گفتم اخه به تو چی  بگم  تو که زورت از من بیشتره .چی می تونم بهت بگم؟ناگهان از فکری که در سرم بود واز حرفی که زده بودم ترسیدم چون، چون ، خوب ،اون خیلی قویتر از منه. من فقط یک لاک پشت کوچو لو ام.یک دفعه سرشو کامل برگردوند و به من نگاه کرد قبل ازون هم در تیر رس نگاهش بودم ولی این دفعه کامل نگاه کرد.دستم رو گذاشتم روی دهنم وازترس وپشیمونی نمی دانستم چکار کنم که ناگهان مرا صدا کرد. مثل بعضی وقتها که دسته گلهای بزرگ برایم می فرستاد.ارام و نجوا کنان  زمزمه ای کرد  که مست شدم ، مست. ورقص کنان بر دو پای خویش بیرون امدم .وبه پر واز...میدانی او  گفت:

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم

              وز جان ودل یارم شوی تا عاشق زارت شوم 

                                          من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران

                                                       اول به دام آرم تو را وانگه خریدارت شوم

*******************************************************

کارما ی لاک پشتی:

یک روز یه نفر که خیلی بزرگ بود یکی از خودش کوچکترو خیلی اذیت میکرد واشکش رو در می اورد. حالا اون کوچکتره رفته واین بزرگتره همه اش داره گریه میکنه وداره اذیت میشه.

یک روز یه نفر که خیلی بزرگ بود دل یه کوچولو رو خیلی شکوند.وحالا اون کوچولو بزرگ شده قوی شده ولی نمی دونم چرا این بزرگتره هر وقت نگاهش به کوچو لوهه میفته دلش میشکنه خیلی زیاد هم میشکنه!

یک روز یک نفر که از دست یکی قویتر از خودش خیلی ناراحت شده بود اونو نفرین کرد.نمیدونم این نفرین چقدر قوی بود که در یک لحظه از قویتره رد شد وبه ضعیفتره برخورد کرد.بی برو برگرد ودقیق.حالا اون ضعیف دیگه هر چر هم بشه کسی یا چیزی رو نفرین نمیکنه!

******************************************************

(بر گرفته از دفتر خاطرات یک لاک پشت)49.gif

 

/ 42 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ستاره

قصه ای هشيار سازد قصه ای خواب آورد

دعا

سلام دوست خوبم تا حالا فکر کردی که دعا چقدر می تونه در درمان بيماری های مزمن موثر باشه ؟ می خوای امتحان کنی ؟؟؟

عشق خدائی

گفتهای زیبای تو مال من آرامش خوبيهاي دنیا مال تو زیبا نویسی با افکار خدائی شما که روحیه خدائی به انسان میدهد و خوب اندیشدن را به فکر انسان میآورد تا بهتر امید وار بود برای زندگی های خوب خدائی پس منتظر بهترین پیام های قشنگ و شیرین ادبی شما که نشان دهند عشق ایمان شما به اینده های خوب هست پس بنویس برای خود برای شقایق های و برای عشق خدائی وجودی که در ان فکر میکنی برای عشق و آرامش دورنی خود با خدائی خود برای خورشید وجود بنویس از دل بگو برای صداقتت بگو که عشق آسان نبود اول

نسيم

سلام باران عزيز از متن زيبات لذت بردم ... قالب جديدت هم مبارکه...ساده و بارانی ...درست مثل خودت بروزم و خوشحال ميشم به من سر بزنی.

ترنم

بيا عزيزم دل تنگ دل نوشته هاي پاك و گرمتم

عليرضا

باران جان سلام/// يه دوست قديمی /// خواستم عرض کنم من بدون اجازه لينک وبلاگ نازنينتو تو وبلاگم قرار دادم /// اگه سر بزنی خوشحال ميشم.

مرد بارانی...

سلام بهترين... قديم نديما....تو دلا يه چيزی پيدا ميشد به نام معرفت.....نميدونم هنوز تو داری يا نه....! دوست من....مرد بارانی.... علی علی

شکوفه

وبلاگتون بسيار قشنگ بود. اين وبلاگه منه .ممنون ميشم سر بزنی.(نظر يادت نره)تونستی تو پيونداتم بذار