روز بی تو،بانو

بارانم
امروز روز تو نام گرفته!
بانویی بی نظیر ،مادری بی همتا
چونان مادری که با رفتن ستیزید تا بهارش را نگاه دارد و...
لیک روزگار برای بردنش از ما مشتاق تربود و او سزاوارتر برای گل های نرگس بهشتی !
تمام روز های بی تو را می شمارم تا باز بینمت
تو هیچ وقت از کنار من و خاطره های خوش با تو بودن
دور نبودی!
هستی عزیزترین موجود خلقت
به یاد آخرین ملاقاتمان و دسته گل نرگسی که برسینه و
چشمانی که برهم نهادی تا زیبایی نرگس را تا عمق روحت بچشی
و
آرامشی طوفانی را که کنار دردهای دنیایی با روح بزرگت در آغوش گرفتی !
این گل های نرگس تقدیم تو که عاشق گل نرگس بودی
روزت خجسته و نامت تا ابد در دل و زبان ما جاری ویادت زنده باد
( ترنم تو )
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳۳ ب.ظ توسط شادروان باران
بازم سالی دیگرگذشت و تو نگذشتی(پنجمین سالگردباران)
بزرگ بود و از اهالی امروز بود
و باتمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را به سمت ما کوچاند.
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.
و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد.
و بارها دیدیم که
با چه قدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت.
ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم!
(سهراب سپهری)
روح نازنیش شاد و یادش همیشه همراه دل تنگ ما باد (ترنم تو)
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥۳ ب.ظ توسط شادروان باران شنبه ٢٤ دی ،۱۳٩٠
باران رحمت
الهی، به برکت خوان تو، الهی؛ به حرمت متوّکلان حضرت تو،
الهی، به برکت خوانندگان که تو ایشان را لبیک گفته ای، الهی ،
به حرمت آن پیران که تو ایشان را از آتش دوزخ آزاد کرده ای ،
الهی ؛ به حرمت آن جوانان که تو ایشان را بخشیده ای، الهی ،
به حرمت آن بندگان که تو کار ایشان بی منّت خلق بساختی ،
الهی ؛ چون عزیزان به ناز پرورده ما را فراموش کنند تو بر
ما رحمت کن.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳٧ ب.ظ توسط شادروان باران پنجشنبه ۳ آذر ،۱۳٩٠
روز تولد تو
سوگند
به حباب لحظات شاد با تو بودن
به عریانی سنگ های خارای غم
به شکوفه های اقاقیای خشک شده در گلدان دلتنگی...
به کاج های در هم کشیده و شرم گین روزگار غریب عشاق
به گرمی دستانی که در شرق آرزوها حسرت دستان سردم شده
به پیاده روی تاریک منتظر خلوت دیدار ...
سوگند به قشنگ ترین روز پاییز ،
روز تولد تو
که ...جهان عاشقی را با این فصل آغازید...!
و تو که هنوز هستی، همیشه بودی، احساست هست ،بی اختیار صدایت آید!
و لای کتاب هایم که بوی گل های خشک شده یاد تو می دهد،
و خططت که نوازشش می کنم و بعد...بارانی که همه جا می بارد!
روز تولد تو ،
هنوز هم برای من بهترین روز پاییز و قشنگ ترین خاطره تولد دنیاست
تو وقتی دنیا اومدی بهار عمرم شکوفا شد شاد ترین روزگار عمرم کنار تو رقم خورد
وقتی هم رفتی...از نفست، من بوی عشق را در پایان زمستان غم هدیه گرفتم!
حالا هرسال با بوی پاییز ،پیداترت می کنم و دلتنگ ترت می شوم
چه قدر از خزان زیبای آرزوها خاطره و باران دارم باید همه را به بهارتشنه ی تو بگویم !
چه قدر داشتنت نعمتم بود و نداشتنت نقمتم شد
خدا دو آرزوی بزرگ در آغوشم کشاند و برتنم بوی گرمشان را پوشاند
بعد در سردترین روزهای غربت از هردو بی نصیبم کرد ...!!!
تو و آرزوی آرزو!
حسرتی در سینه مانده وای دل، وای دل!
(ترنم دلتنگ دلتنگ تو)
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:۳۸ ب.ظ توسط شادروان باران یکشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳٩٠
کعبه ی دوست

به نام خدا
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه ی دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بی صورت معشوق ببینید هم خواجه وهم خانه وهم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید یکبار ازین خانه برین بام برایید
آن خانه لطیفست نشان هاش بگفتید از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو، اگر آن باغ بدیدید یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۳٥ ب.ظ توسط شادروان باران جمعه ٢٤ دی ،۱۳۸٩
چهارمین سالگرد بارانم
در کوچه ی خلوت زده ی منتظران
بوی باران ترا حس کردم
سال ها می گردم که ترا بر نگرم
قطره ای از یادت ،ذره ای از مهرت ،بر دل ژاله ی بارانی نشست
به ترنم غزلی از تو خواند، محو شد در گذر بوی رفیق
ره سوی مرکب خورشید نهاد، به تماشا بنشست
رفت تا بار دگر، قصه ای از تو شود
و دراین آهستان من ترا تکرارکنان، تا نهایت بردم
در نهایت دیدم که شمیم سال ها عادت تو
دل سپرده به پری، پرک قاصدکی ، قاصدک بر دل من، یاد غمگین ترا دم به دم می خواند
در زمستان غمت ،گندم یادت را بالیده ام
لای انگشتانم بوی پرهای پرستو ، می دهد از بالت
دل من می پرد، دل من می لرزد که تو در پروازی یا تو در آغازی
(ترنم تو)

¤ نوشته شده در ساعت ٦:۱٥ ب.ظ توسط شادروان باران چهارشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٩
پاییز،بوی تولد، بوی مهر

پاییز را دوست دارم به خاطر تولدتو،بخشیدن تو...
زمستان را بیزارم برای گرفتن تو،بردن تو...
تولدت همیشه برام یادآور قشنگ ترین هدیه ی آفرینش ودرک لذت های همیشگی دوست داشتنه...
تولدت مبارک ای همیشه درمیان
(ترنم تو)
¤ نوشته شده در ساعت ۸:۳٠ ب.ظ توسط شادروان باران چهارشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٩
توخود آنی
نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بستهام و برده ی دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستاده ی پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطه ی عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفه ی چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبویی
تو خود اویی
بخود آی
تا در خانه متروکه ی هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعه ی پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی....

¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٥ ب.ظ توسط شادروان باران شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٩
پنجره ی باران
بارانم
تو رفتی ودوباره...بهار اومدو من بدون تو باز هم از هر باران ترا می جویم و می بویمت. بوی باران بوی تورا ازهر تازگی می گیرم .نسیم یاد تورا نوازشگر خیال تنهایی هایم می کنم.
باز هم در باغچه ی کوچک دلتنگی هایم یادت را می کارم . هرروز با ابر ندیدنت برخاک تشنه ی دیدنت می بارم .می بارم تا تولد تورا دوباره شاهد باشم تا دوباره شکوفا شوی در انتهای دورترین وادی ناامیدی...
یاد تورا مدام می رویانم مبادا یادت بی تمنای دیدنت رنگ ببازد...
هنوز دریچه ی پنجره ی عادت من به سوی تو باز است واز پرده ی نیمه کنار آن بوی باران را می جویم بوی دلپذیر مهر،پرده ی آن رانتوانم بستن که بی حضور تو پرده ی پنجره ام در انتظار باران بی تپش می ماند وغبار می گیرد.بوی تونسیم جان بخش پرده ی رو به آسمان منتظر بارانم است.شیشه ی پنجره ی یاد تو همیشه بهاری است و نم دار باران یاد تو.
گوش من پندترک تورا به کار نبندد و بیهوده دیگران می کوشند که تورا از قرار من بگیرند که از تو ودیعه ای در دل دارم که کس نداند...گرچه نصیب من از این همه آه و یاد فقط حسرت ندیدنت شده...وحسرت ندیدنش...با این حال تنها به شوق ترنم خاطرات خوش باتو بودن براین پرده ی بی ساز می نوازم.
دیروزهای گم شده را به عقب ورق میزدم تا فراموش نشود دفتر با تو بودن. نگاه پایانی تورا در بیمارستان دیدم با دسته گل نرگسی که بر سینه ات نهادی چشمانت را بستی و عمیق بوی بودن را زندگی را نفس کشیدی و با حسرتَ به من نگریستی و نگفته هایی که درنگاهت فریاد می کشید پاکی و غریبی رفتنت، نگاه ملتمسانه و بی گناه تو را ...دیدم واژه های به جای مانده در دلت ،هزاران پرسش بی پاسخ از بی انصافی روزگار را... و اقتدارو مبارزه تورا که به امید تولدی دوباره برای دیدن بهار و بودن در کنار بهارت دیدم که بر ترس مرگ غلبه کرده بود... اما مغلوب شد ...
تورا همه جا جویانم و در خواب های بی شبانه ام پرسان...اما رد عبور تو در کهکشان خیالم ستاره یاد تورا می چیند وتورا در شبهای بی ستاره ام می تاباند .نفس سرد مرگ بی رحمانه تورا از من ربود ومن درنبودنت، نفس گرم دوست ،هرم مسیحایی عشق را از باد صبا ستاندم، بهترین معنا و تفسیر زندگی را...زیباترین رویای آرزوهایم را...
باد صبایی از جانب غرب!
ترنم تو
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٤ ب.ظ توسط شادروان باران پنجشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸۸
هرکجاهستم باشم آسمان مال من است ...(سومین سالگرد باران)

صدای باد آمدخیال کردم تو بودی و رد پای عبور تو که پرده های اتاق تنهایی مرا کنارزد
3 سال گذشت و من هنوز در امتداد جاده ی تنهایی به انتظار آمدنت رو به آسمون کبوترهای دلتنگ ترا به یادتو می پرانم وبه رد پای گذاشته ی تو خیره می نگرم .هنوز صدایت می کنم و درکوچه پس کوچه های تنهایی فریادت می کشم ستاره هارا در جستجوی رد عبورت می چینم و آسمان را از آه دلتنگی ام غبارآلود می کنم شاید ...
نبودنت ندیدنت واژه های بغضم را می شکند هنوز با خاطرات بودنت در حسرت رفتنت نشسته ام
چرا هنوزم که هنوزه رفتنت برام عادی نشده !چرا ندیدنت پنجره ی انتظار راهنوز غبار آلود نکرده !چرا هنوز هر جا پا می ذارم دست می زنم برق نگاه تو روشنایی چشمانم می شود در نبودنت به خیلی حرفا رسیدم خیلی کارا کردم سیر بزرگ شدن و پختگی را به توان بی توان رسوندم.
به خیلی چیزا عادت کردم که هردومون بهش نیاز داشتیم تحمل کردن ...فکر می کردم تحمل کردن انسان را قوی می کنه پس چرا من روز به روز شکننده تر از قبلم...
کاش بودی و می دیدی بدون تو برگ های رنگی پاییز دلتنگی ام بی رنگ تر وافتاده تر از همیشه اند
ببین دارم برات گریه می کنم نگران نباش به هیچ جای آسمون که جای توست و زمین که قرار گاه من است بر نمی خوره بذار گریه های من همیشه ببارد پلکی که برای تو و عشقم نباره ارزش باز شدن نداره چشمی که ازدیدن تووعشق محرومه ارزش دیدن ندارد .
چه قدر زود یادت رفت قراری که با من گذاشتی قرار همیشه در کنار هم بودن !چه طور دلت اومد تنهایم بذاری می گفتی ترنم اونقدر بهت عشق می دم و کنارت گرمتمی کنم که دیگه حسرتی از عشق در دلت نمونه...این حرفارا امروز بر سر خوابگاه سرد و آرامت برایت با گل های دلتنگی و حسرت زمزمه کردم
حالا کارم شده همش برات نامه نوشتن این همه نامه برای کی می نویسم ؟ !
هنوز عطرتو، نگاه تو ،شمیم دل نواز تو، هرم نفس های تو همراهمه هدیه ی تو...این روزا بیشتر از همیشه بارانی ام بارانی بی باران. خاکستری خاکستری دیگه رنگی به من نمی تونه تعلق بگیره
تلخی نبودنتو با شیرینی یادگاری هات حلاوت می بخشم وبه خاطر روزایی که تو را خداوند به من هدیه کرد سپاسگزارم داشتن تو،هدیه ی عشق تو، ارزشمندترین هدیه ی پروردگارم بود
رفتی ولی برام نگفتی عشقی را که بهم هدیه دادی چکار کنم! خیلی دلتنگ ترم کرده نازک وترد با یک دست زدن شکستنی ام شکستنی تراز همیشه عشق هم درکارمن مونده و... هر روز بیشتر صدای شکستنمو می شنوم با ضربه های رهایی... ولی به قداستش سوگنددرانتظار برگشت دوباره اش میمونم و این شکستنو با صد درستی عوض نمی کنم. به همون خدایی که تورا،عزیزمنو کنارخودش در آغوشش کشیده قسم می دهم منو از زمین بگیره اما عشق را نه..چون من فقط با اون معنای بودن می گیرم فقط با اون
این روزا خیلی به عشقت نیازمندم و آسیب پذیرشده ام بیشتر از همیشه
دوستت دارم بیشتر از همیشه ، به انتظارم بمون که خسته از تکرار روزهای بی توام...این روزا خیلی التهاب دارم ...
ترنم تو
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤۱ ب.ظ توسط شادروان باران سهشنبه ۳ آذر ،۱۳۸۸
روز تولد باران عزیزم
باران عزیزم
این روزهای خزان دیده دلم را با برگ های زرد دلتنگی تو آذین می بندم
امروز روز تولد تو بود ...هست و اینجا همیشه اتاق توست اتاق عشق
و به قدوم روزبه دنیا آمدنت باد و باران را صلا زده ام
که تو در آسمان متولد شده ای
ترا در قلب مهرگان پاییزی رویاندم
با تو متولد شدم زیستم و زیستن را چشیدم
مزمزه های با تو بودن را آموختم حس می کنم
قرن هاست متولد شده ام
که زیبایی این روز قشنگ پاییزی را با مهر و ماه برایت جشن بگیرم
آه ...چه قدر زود زود دلتنگت می شوم و چه قدر زود تولدت باقرابت غروبی معنا پذیرفتت
من تورا همیشه متولدم ...
غروبت را باورم نیست که همه جا حس می شوی
که یادتو را در باغچه ی دلم نهانده بودم و تونهال عشق را در من یافتی رویاندی تا دربلندای ابرهای بی صدا و خاموش رسیدن را دیدم و گریستن را آموختم
گریستن تولدت را می نوشم تو برایم همیشه معنای آغاز را تعبیر بودی
معنای زندگی را در نفس های تو آموختم هنوز گرمای نفست نرمی صدایت را می شنوم
همیشه دوست میدارمت
تو نرفتی ماندی در روح عشقی ممنوعه متولد شدی هر لحظه کنارمی
تو برایم آواز خوش مهر را ترنمی
همه جا بوی تو پیچیده شمیمت را حس میکنم
و صدای گر یه های دلتنگی ام را
آه چه قدر دلم آغوش ترا می طلبد......................
ترنم تو
¤ نوشته شده در ساعت ٤:۱٩ ب.ظ توسط شادروان باران دوشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸۸
رویای شیرین
چون لبخند شیرین برلب کودکان
نغمه ای داشتم بر جان
لیک نیمه جان
اینک اکنون
رویایی شیرین تر از رویای باران
میدمد دم مسیحایی خویش بر آن
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳٤ ب.ظ توسط شادروان باران سهشنبه ٩ تیر ،۱۳۸۸
ترنم باران
آن سرخ قبایی که چو مه پاربرآمد
امسال دراین خرقه زنگار برآمد
آن یارهمانست اگرجامه دگرشد
آن جامه به درکرد و دگرباربرآمد
آن باده همانست اگرشیشه بدل شد
بنگرکه چه خوش برسرخمار برآمد
ای قوم گمان برده که آن مشعله ها مرد
آن مشعله زین روزن اسراربرآمد
این نیست تناسخ سخن وحدت محضست
کزجوشش آن قلزم زخاربرآمد
¤ نوشته شده در ساعت ٤:٤٠ ب.ظ توسط شادروان باران چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٧
به بهانه ی دومین سالگرد نبود باران
اتاق خلوت پاکی است 
برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد !
دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه دقایق خوشبو ,که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش
نه صداقت حرفی , که در سکوت میان دو برگ این گل خوشبوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
... (ترنم دلتنگ تو )
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢۱ ب.ظ توسط شادروان باران یکشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٧
به یاد باران و روز تولدش /و تولد دکتر شریعتی
چه تنگنای سختی است !
یک انسان یا باید بماند یا برود
و این هر دو ,
اکنون برایم از معنی تهی شده است .
و دریغ که راه سومی نیست
(دکتر شریعتی)
.......................................
بازم دلتنگم بازم همیشه عطر یادت
خاطره ی بودن با تو
همه ی وجودموو پر کرده
کاش میتونستم بفهمم و درک کنم رفتنت را
چراااااااااا...؟
اگه بودی امشب ۴۰ ساله میشدی... چقدر جات خالیه... جای شمع هات ...جای اون همه طراوت و چقدر بهار زندگیت بوی ترو گرفته ...
(ترنم تو )
¤ نوشته شده در ساعت ٩:۳٧ ب.ظ توسط شادروان باران سهشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٦
به مناسبت اولین سالگرد پرواز باران
تو نیستی و تپیدن گردابی است
تو نیستی و غریو رودها گویا نیست
و دره ها نا خواناست
جاده تهی است
تو باز نخواهی گشت
و چشمم به راه تو نیست
.............................................
به یاد باران نازنین آن انسان متعالی و خدایی یکی از دلنوشته های آسمانی اش را در این اتاق خاطره میگذارم
یادش به خیر و گرامی (ترنم دلتنگ تو)
...........................................
¤ نوشته شده در ساعت 14:59 توسط شادروان باران
روزی از روزها
شبی از شب ها
خواهم افتاد وخواهم مرد
اما می خواهم هر چه بیشتر بروم
تا هر چه دورتر بیفتم
تا هر چه دیر تر بیفتم
هر چه دور تر ودیر تر بمیرم
نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه
بیش از انکه می توانسته ام بروم وبمانم
افتاده باشم وجان داده باشم
همین.......
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٤٦ ب.ظ توسط شادروان باران شنبه ۳ آذر ،۱۳۸٦
به مناسبت تولد باران و دکتر شريعتي
وقتی......
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد من شروع کردم
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن !
(دکتر شریعتی)
......................................................
تولدت مبارک خزان زیبای آرزوها (ترنم تو )
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٤٩ ب.ظ توسط شادروان باران شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٦
ياد باران
خاطراتی از باران میتواند مرهمی بر دلتنگی های دوستدارانش باشد
و تمام وجود و ذهن من پراست از لحظات پر بار و زیبای با باران بودن
گر چه شخصیت بزرگ و فرهیخته ی او را در این مختصر نمیتوان گنجاند اما یادی از او حلاوت بودن در کنارش را تداعی میکند
پار سال همین موقع ها بود حال باران روز به روز بدتر میشد و اضطراب و تشویش او بیشتر نسبت به سرانجام دردناکش که خوب به آن واقف بود
اون روز یک انسان آسمانی برای دیدارش از تهران آمده بود سعی میکرد با تمام مشکلاتش به دیدار باران بیاید زیرا از تاثیر خودش بر روی روحیه ی لطیف و حساس باران خبر داشت همیشه درمان های معنوی و انرژی مثبتی که میداد باران را آروم میکرد
چقدر این انسان را دوست داشت و از کلمات قرآنی اش آرامش میگرفت
صبح ساعت ۸ به من زنگ زد و گفت که زود برم پیشش تا از وجود نورانیش فیض ببرم گفت که اون انسان آسمانی منتظره تا منو ببینه قبلا خیلی چیزها بود که میخواستم ازش در خواست کنم راهنماییم کنه اما الان با توجه به دردهای باران و نیاز این موجود نازنین خواسته های من رنگ باخته بود فقط برای باران تقاضای شفا داشتم و دیگر هیچ و ما انسان ها تا مصیبت بزرگتر ی را نبینیم به حقارت خواسته هامون پی نمیبریم.
خلاصه رسیدم چقدر آروم و مهربون سخنانش به لطافت باران دلنشین بود بدون هیچ چشم داشتی فقط برای نیاز یک انسان خودش را وقف کرده بود و عقیده داشت که اگر در مسیر انسان دردمندی قرار گرفتم پس خواست خدا بوده ومن مسئولیت بزرگی بر عهده ام است و سخنان گاه کفر آمیز ما را با کلماتی قرآنی تبدیل به تسلیم محض در برابر کردگار میکرد و به این موضوع اشاره میکرد که ما از مصلحت امرمان غافلیم و او عالم کامل است
خدا هر جا هست حافظ و همراهش باشد
کلی ذکرهای آرامش بخش یاد دادمثلا برای مواقع اضطراب
تکرار : لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم ایاک نعبد و ایاک نستعین
و تکرار آیه هایی که توی اون شرایط میتونست اضطراب شدید باران را از مرگ کم کنه ودر اون امید زنده بودن را تقویت کنه وچقدر سخنانش موثر بود و حال بارون تا چند روز کمی بهتر میشد چون بیماری اون با روحیه اش ارتباط مستقیم داشت و
من شاهد از دست دادن تمام وجودم بودم و............
و در کنار این تلاش ها برای دادن امید به یک بیمار لاعلاج ومعصوم یکی هم بود که از من میخواست او را برای مرگ آماده کنم و من مبهوت وناباورانه نتوانستم حتی لحظه ای او را برای رفتن آماده کنم گر چه او با تمام زیرکی واطلاعی که از وضعیت خودش داشت افول چراغ زندگانیش را میدید
و روزهای آخر زندگیش میگفت ترنم من دیگه از مرگ نمیترسم و اگر میخوام بمونم به خاطر بهار زندگیمه وفقط دعا کن اگه رفتنیم زودتر ...............................
و چه زود و دردناک پرواز کردی جایگاهت نیکو باد ای نیکو تر ین آفریده
ترنم
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٢٤ ب.ظ توسط شادروان باران پنجشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٦
به ياد همسرم باران

بارانم
تو دلم خیلی با تو حرف میزنم
با تو بودن و در خدمت تو بودن بزرگترین لذتی بود که تا به حال تجربه کرده بودم
نمیدونستم نبودنت اینقدر روی من تاثیر میگذارد
روی همه ..............
مقاومت تو همه را به تحسین واداشت و حیرت .............
چه زیبا در بیمارستان قلب عاشقت را به دوباره به جریان انداختی تا دو ماه بیشتر به ما
سعا دت با تو بودن را بدهی
چه زیبا در حین حضور بچه ها داد دردت را به لبخند بی نظیرت تبدیل میکردی
چه زیبا به من قدرت و اراده ی آهنین دادی
چه زیبا دکتر و پرستار را تحت تاثیر قرار میدادی
چه چه زیبا نشیب مرگ را با خنده و روحیه طی کردی
و چه زیبا و لطیف جای ما را با خدا عوض کردی
هر چه کاشتی بر داشتش نصیب من شد
از تو سپاسگزارم که اراده ام را صد چندان کردی فقط همراه با اراده ی تو و در کنار تو آن شیب مرگ بار قابل تحمل بود
دره ی مرگ زیبا نبود قابل تحمل نبود هر چه فکر کردم نتوانستم لحظه ی جدایی را با دید مثبت بنگرم
می دانستم خدا همه چیز را زیبا آفریده ولی نمیتوانستم از دید خدا به مرگ بنگرم
اولین باری بود که با تنفر زشتی مرگ را دیدم
دوستت دارم ( همسرت )
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳٩ ق.ظ توسط شادروان باران سهشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٥
هر کجا هستم باشم آسمان مال منست
بارانم
آمدم حال ترا از در و دیوار بپرسم
ای سفر کرده ی جاوید من ای یاور خوبم
آمده ام تا با خورشید یادت دلم را نورانی کنم ودر محراب عشق و پاکی ات به نماز بایستم
یگانه نازنین عاشق از پرواز آسمانی ات ۴۴ روز گذشت چه سخت و جانکاه............
وهنوز همه انگشت بر لب گزان ناباورانه پروازت را مینگرند و اوجت را میستایند
و تو فارغ زیبا و سبک بال اوج گرفته ای وبه ما و کوچکی امان لبخند میزنی
و یاد پروازت اوج و شکوه رفتنت برای همیشه در اذهان عاشقانت می ماند
رفتنت شکوه رستن سبزینه ی آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن رویید ومیبالد
کسی میتواند صمیمیت حزن را تعبیر کند؟
هر روز از شدت سرمای دلتنگی و بی کسی به کلبه ات پناه میآورم و با صدای نوشته های وجودت گرم میشوم چه گرمای لذت بخشی ..........
باور میکنی که هنوز هستی بیشتر از قبل ؟و وسعت اندیشه بینش و فکرت برای همیشه در
دل و جان همه ی دوستان ونزدیکانت و هر کس که حتی اندکی با تو بوده جاودان ماند
چه ماندگاری زیبا و با شکوهی
چه کسی است چشمانش بزرگی اوجت را در آسمان ندیده باشد ؟و خبر پروازت بهت و حیرانی را برایش به ارمغان نیاورده باشد ؟همه ی این ها را روز به خاک سپاری ات از نگاه و حضور دلبسته گانت می شد خواند
روحت در جست وجوی خداوند بالاگرفت همان گونه که گرما به سوی بالا میرود و رودها به سوی دریا ......
روحت آنقدر بزرگ بود که وجود همه را دربرگرفت ودریایی که همه را سیراب کرد
از تو در شگفتم ................
باران دلبندم در طول زندگی خداوند از راه تو چه بسیار به من بخشید به همه ...خانواده اقوام دوستان حقیقی و مجازی و هرکس که دمی در کنارت بود
دانستن این که هم چون دستان خدا عمل میکردی و نشانه ای از فضل او بودی چه دلپذیر است من این دست را میشناسم و نیز دیگران
و هر انچه را که به ما ارزانی داشتی با جان ودل پذیرا شدیم
چه لذت بخش بود ریگی در سواحل عظیم تو بودن
(دوست همیشگی تو ترنم )
..............................................................................................................................
در پست های بعدی شاید صدای همرا ه زندگی ات یا
بهار زیبای در حال شگفتنت را بشنوی
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٩ ب.ظ توسط شادروان باران
